یادش بخیردوچرخه ای داشتمدر روزگاری برفیکوچه های کودکیو خیابان هایی که مرا رکاب زد تا جوانییادش بخیربرف بود و من بودم و شب هایی که پشت پنجره ای چراغ رو شب ها...
شب ها که درد به سراغم می آیدپنجره ها سوت می کشندساعت طبل می کوبد سرم صدای هزار حرف نگفته می دهد...شب ها شب ها شب هاآه شب ها هزار بار می میرم تا صبح شو شب ها...